دو برادر
دو برادر، یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی. باری این توانگر گفت
درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی؟ گفت: تو چرا کار نکنی تا از مذلت
خدمت رهایی یابی؟ که خردمندان گفتهاند: نان خود خوردن و نشستن، به که کمر شمشیر زرین به
خدمت بستن.
+ نوشته شده در شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۲ ساعت 12:28 توسط سجاد
|