دو برادر

دو برادر، یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی. باری این توان‌گر گفت

 درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی؟ گفت: تو چرا کار نکنی تا از مذلت

  خدمت رهایی یابی؟ که خردمندان گفته‌اند: نان خود خوردن و نشستن، به که کمر شمشیر زرین به

 خدمت بستن.

ادامه نوشته

پادشاه و پسر کوتاه قدش

ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی 

باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می کرد 

پسر به فراست استیصار به جای آورد و گفت ای پدر 

کوتاه خردمند به که نادان بلند 

نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر 

ادامه نوشته

سرهنگ زاده و حسودان

سرهنگ زاده ای را بر در سرای اغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی

زاید الوصف داشت هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصیه او پیدا 

بالای سرش ز هوشمندی                    

 می تافت ستاره بلندی 

ادامه نوشته